پارت صد و هفتاد و چهارم :

تقریبا نیم ساعت بعد پیام هایم را می بیند و زنگ می زند.
-برفین بگو باهام شوخی می کنی!!
-چه شوخی مامان؟ مگه عکس ها رو ندیدی؟
-چرا دیدم ولی باورم نمیشه این همون علی باشه که اون طور به مواد اعتیاد داشت، من دیگه امیدمو به طور کل از دست داده بودم به خوب شدنش.
صدای مادر پر از بهت و ناباوری است، حق داشت، دیشب خودم از دیدن پدر کم شوکه نشده بودم و بعد از آن هم کلی گریه کرده بودم تا توانسته

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    3

    آخه امین چقدردلشادمیشه اینجورحرف میزنه🙏

    ۷ ماه پیش
  • Zoha

    3

    ای خدایا شکرت که بالاخره برفین داره امین رو وارد قلبش میکنه🫠❤️ محبوب ترین شخصیت رمان های خانوم براز: امین💕

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️