پارت صد و هفتاد و پنجم :

-چه می دونستم خب!
هنگامی که امین به جلوی صندوق رفت تا فیش را حساب کند باز هم همان دختر گارسون این بار به پشت صندوق آمد و هر چه ترفند بلد بود و در توان داشت ناز و عشوه خرج کرد تا بلکه نظر امین را به خودش جلب کند، اگر می دانست من با امین چه ها از سر نگذارندیم تا به این مرحله و به این جا رسیده ایم، این گونه خودش را خار و خفیف نمی کرد چرا که توجه امین به او غیر ممکن بود.
امین دوستی اش با طاها

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بَنیـن

    2

    اینقدر عمیق احساسات و صحنه هارو توصیف میکنین که آدم شک میکنه از پشت گوشی نمیخونه و توی جمع کنارشون نشسته!🩷😻

    ۷ ماه پیش
  • Zoha

    3

    ای جونم❤️..چقدر قشنگن این دوتا نوگل شکفته💘

    ۷ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    خییییلی

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    2

    آخه امین چقدردلخوش به این توجه هاست🙏

    ۷ ماه پیش
  • م

    5

    خبر نداری زنت خودش برای اون نقشه ها داره

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️