پارت صد و هفتاد :

ژینا با دستپاچگی نگاهی به تک تک ما می اندازد و می گوید:
-خب معلومه دیگه، اگه نشونه ی خوشبختی و عشق نیست، پس چیه؟
محمود در حالی که روی مبل می نشیند با بی خیالی سرش را به پشتی مبل تکیه می دهد:
-آدم ها یه وقتایی نه از روی علاقه، بلکه از روی نفرت بعضی از مناسبت ها یادشون نمیره.
همگی با تعجب به محمود خیره شده بودیم، سابقه نداشت این گونه رک حرف بزند.
با این حرفش ژینا حسابی بهم ریخ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    0

    بانو ممنونم میدونم وقت نگاه کردن ندارید به سپاس محبتتون هر از گاهی کامنت میدم ممنون مهربانو

    ۸ ماه پیش
  • اسرا

    3

    اوه محمودچه طوفانی عمل کرد🙏

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️