پارت صد و شصت و نهم :

-پس میگی چیکار کنم؟ نزدیک ده ماه شد چرا فکرش از سرم بیرون نمیره؟
نگاهش را به پایین می دوزد.
-شاید چون من عرضه اشو نداشتم که وارد قلبت بشم.
از اینکه این گونه خودش را تخریب می کرد، قلبم به درد می آمد، امین برای من هیچ چیزی کم نگذاشته بود.
چهار دست و پا جلو می روم و دست روی گونه اش می گذارم. با این حرکتم نگاهش را رو به بالا می دهد.
-مشکل از تو نیست امین، مشکل از منه، یه چیزی رو که

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نازنین

    0

    خوش به حال مارمولکه ای کاش یکی هم چند تار موی منو نگه میداشت

    ۸ ماه پیش
  • اسرا

    1

    عجب مثالی زدبرفین ممنون سعیده بانو💋🙏

    ۸ ماه پیش
  • آمنه

    0

    فعلا تااینکه خوب بود البته بابت محمود

    ۲ سال پیش
  • م

    1

    به به بالاخره محمود راه افتاد ،واقعا خنده دار بود آخه دم مارمولک ام نگهداری داره،خله برفین😂

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️