پارت صد و شصت و ششم :

-توروخدا این قدر بحث نکنید، بیاید لباس بپوشیم یه سر بریم بیرون.
برادرها با پیشنهادم موافق اند، هر سه آماده می شویم و برای عوض شدن حال و هوایمان بیرون می رویم.
صبح زود از خواب بیدار شدم البته تا صبح خواب راحت نداشتم و مدام خواب طاها را می دیدم.
طاها در بیابانی در حال تمرین بود از دور طاها بود وقتی نزدیک تر می شدم، درختی خشکیده را می دیدم و دوباره دورتر طاها را می دیدم و باز هم وقت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zoha

    0

    سلام سعیده جان الان جمعه ست میشه لطفا بیزحمت چند تا پارت رو باز کنی ما بخونیم؟ از یکشنبه چشم انتظار باز شدن یه پارتیم🥲

    ۸ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    یه پارت هدیه گذاشتم براتون

    ۸ ماه پیش
  • اسرا

    6

    وسط مسابقه فوتبال کشتی نشون میدهند🙏

    ۸ ماه پیش
  • .....

    0

    یعنی چه؟ این نظر برای پارت بعد نیست؟

    ۸ ماه پیش
  • نازنین

    2

    من عاشق این رمان هستم و به شدت دنبالش میکنم سعیده جان تشکر میکنم و بابت این همه احساس در این رمان واقعااااااا ممنونم😘🙏🏻

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️