پارت صد و شصت و سوم :

-چیه بچه می ترسی با دیدنت با اون لباس، اختیارمو از دست بدم؟
-آخه فقط همون لباس که نقشه ی مامانت نبود.
باند را کلا دور همه ی انگشتان پاهایم می پیچد و سوالی نگاهم می کند.
-اون دمنوش هم برای تقویت...
با این حرفم با صدای بلند می خندد و محکم روی ران پایش می زند.
-امان از دست این مامان ما، چقدر بلاست؟!!
بعد هم انگار چیزی یادش آمده باشد، می گوید:
-اون لباس هم...
-بله سلیقه ی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شهد

    0

    سلام وقت شما بخیر نویسنده عزیز و توانا ممنون از داستان زیبای شما یک سوال داشتم خدمتتون چه روزهایی داستان رایگان در اپلیکیشن قرار می گیرد ؟

    ۹ ماه پیش
  • Elnaz

    0

    فقط ناهید خانوم😂😍♥️

    ۹ ماه پیش
  • Zoha

    1

    وایستین ببینین کی بهتون گفتم... احمد اتفاقی دلربا رو میبینه و ازش خوشش میاد برفین و دلربا جاری میشن🤭❤️

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️