اولویت اول به قلم سعیده براز
پارت صد و شصت و سوم :
-چیه بچه می ترسی با دیدنت با اون لباس، اختیارمو از دست بدم؟
-آخه فقط همون لباس که نقشه ی مامانت نبود.
باند را کلا دور همه ی انگشتان پاهایم می پیچد و سوالی نگاهم می کند.
-اون دمنوش هم برای تقویت...
با این حرفم با صدای بلند می خندد و محکم روی ران پایش می زند.
-امان از دست این مامان ما، چقدر بلاست؟!!
بعد هم انگار چیزی یادش آمده باشد، می گوید:
-اون لباس هم...
-بله سلیقه ی
لطفا صبر کنید...

شهد
0سلام وقت شما بخیر نویسنده عزیز و توانا ممنون از داستان زیبای شما یک سوال داشتم خدمتتون چه روزهایی داستان رایگان در اپلیکیشن قرار می گیرد ؟