شراب و خون به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت پنجاه و ششم :
***
صبح دیرتر از همیشه از خواب بیدار شدم وقتی بیدار شدم متوجه شدم که آمونخان خیلی وقته رفته.
از اتاق بیرون رفتم و متوجه شدم کسی توی عمارت نیست.
وسایلم رو پایین آوردم و بعد از گرفتن دوش کوتاهی به باغ رفتم که دیدم مامان زیر انداز پهن کرده و خاتونخانم و وارتوش رو هم دور خودش جمع کرده و مشغول صحبت کردنه.
سلامی کردم که حواسشون به من جلب شد.
- سلام دخترم ظهرت بخیر.
بیتوجÙ
لطفا صبر کنید...
