پارت بیست و هشتم :

_ ﺳﺎﻋﺖ ﺳﻪ ﺻﺒﺢ ﻧﻴﺴﺖ، ﻧﻴﻤﻪﺷﺒﻪ ! ﻭﻟﺶ ﮐﻦ ﮐﺠﺎ ﺑﺮﻳﻢ؟!
ﻧﻔﺲ ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﻴﺖ ﺍﺯ ﺟﺎ ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ.
_ ﺍﮔﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﺑﺪﺗﺮ ﺑﺸﻪ ﭼﯽ؟!
ﻣﻬﺘﺎﺏ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺳﻤﺖ ﻣﻌﺪﻩﺍﺵ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﻐﺾ ﮐﺮﺩ.
_ ﭼﻪﻗﺪﺭ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﻩ!
ﻧﻔﺲ ﮐﻼﻓﻪ ﺍﺧﻤﯽ ﮐﺮﺩ، ﺑﻪ ﺳﻤﺘﺶ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﻠﻨﺪﺵ ﮐﺮﺩ.
_ ﺑﻠﻨﺪ ﺷـﻮ... ﺑﻠﻨﺪ ﺷـﻮ ﺗﺎ ﮐﺎﺭ ﺩﺳـﺘﻤﻮﻥ ﻧﺪﺍﺩﯼ! ﺁﺭﻭﻡ ﻣﯽﺭﻳﻢ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    👏👏👏🙏⚘

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️