پارت هشتاد و یک :

نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم:
_جدی میگید ارباب،
این خیلی خوبه،خیلی خوبه..
ارباب نیم نگاه گذرای بهم انداخت و گفت:
_آفتاب اومدم بهت بگم،نمیخوام تو جشن تولد دخترم،این شکلی با این سر و وضع ببینمت!
میخوام بهترین رخت هارو به تن کنی و وارد مجلس بشی میفهمی که؟؟
چشم بستم و باز کردم:
_ح..
حتما ارباب،هرچی شما امر بفرمایید!
ارباب نگاهی به کماد گوشه ی اتاق انداخت وگفت:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلا

    0

    خیلی عالیه

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی زهرا جون ❤️❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️