رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت هشتاد و یک :
نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم:
_جدی میگید ارباب،
این خیلی خوبه،خیلی خوبه..
ارباب نیم نگاه گذرای بهم انداخت و گفت:
_آفتاب اومدم بهت بگم،نمیخوام تو جشن تولد دخترم،این شکلی با این سر و وضع ببینمت!
میخوام بهترین رخت هارو به تن کنی و وارد مجلس بشی میفهمی که؟؟
چشم بستم و باز کردم:
_ح..
حتما ارباب،هرچی شما امر بفرمایید!
ارباب نگاهی به کماد گوشه ی اتاق انداخت وگفت:
لطفا صبر کنید...

لیلا
0خیلی عالیه