پارت یک :

فصل اول
-آشتی زود باش، دیر کنی باید با آژانس بیای گفته باشم !!!
دستی که داشت به سمت لوازم آرایش می رفت رو هوا خشک شد ،می دونستم شوخی نداره و اگه دیر کنم واقعا باید با آژانس برم.
بی هیچ حرفی داخل ماشین نشستم.صدای ضبط رو زیاد کرد و این یعنی دوست نداره حرف بزنم.
وقتی ماشین رو پارک کرد با قدمهای سریع و بلند به سمت فرودگاه رفت.منم مثل بچه ای که به دنبال مادرش میدوه تا گم نشه ،دنبالش می دویدم.
با اینکه رفتارش همیشه همین طوره ولی باز هم دلم از کارش می گیره....تو چشمهام اشک جمع میشه....آرووین توی این دو ماه زندگی یکبار هم منو آدم حساب نکرد.
در همین حین که مدام چشمم به آروین بود تا گمش نکنم ،به چند نفر برخورد کردم و با یه ببخشید دوباره به سمت آروین دویدم تا توی شلوغی فرودگاه گمش نکنم.
بعد از کلی دویدن بالاخره بهش رسیدم.دیدم که دست رو شونه ی مردی گذاشت و با هم مشغول احوالپرسی شدند.
کنجکاو بودم کیه که آروین اینقدر باهاش صمیمی رفتار می کنه ؟!و با دیدنش فراموش کرده که به استقبال عموش اومده.
اونم کی عموی عزیزش....کم کم داشت از این عمویی که هنوز ندیده بودمش بدم میومد .آروینی که نسبت به همه چیز بی تفاوتِ ولی اسم هیمن از زبونش نمی افته!!!
-مگه نیومدی استقبالِ عمو؟؟.پس واسه ی چی زل زدی و هیچی نمی گی؟!
-آخه عموت رو ندیدم!!!
آروین پوزخندی زد و گفت:
-عینک لازم هم شدی انگار!!یعنی تو واقعا این مرد به این گندگی رو کنار من نمی بینی؟؟!!
چشمهام از تعجب گرد شده بود ،انگشت اشاره مو به سمت پسر جوونی که بهش می خورد هم سن وسال آروین باشه گرفتم و گفتم:
-این یعنی ......ایشون عمو هیمن هستند؟؟!!
پسر جوان که تا اون لحظه ساکت بود لبخندی زد و گفت:
-بله .من هیمن هستم.عموی آروین .یه دو سالی هم ازش کوچیکترم.
-خوش اومدید.باید ببخشید من منتظر یه آدم مسن تر بودم با دیدن شما شوکه شدم!
-خواهش میکنم اکثرا اولش کمی تعجب می کنن
هیمن و آروین دوشادوش هم از فرودگاه خارج شدندو آشتی در حال مقایسه کردن آن دو بود.
آروین بور و هیمن سبزه.آروین اخلاق تندی داشت و هیمن انگار مهربان تر بود ...از نظر هیکل مثل هم بودند.
آشتی خودش به سمت در عقب ماشین رفت و روی صندلی پشت نشست .از آروین بعید نبود بدون تعارف به او جلوی هیمن بگوید پشت بشین.در این دو ماه جایگاهش را در نظر آروین می دانست.
او هیچ جایی در کنار آروین نداشت.
- اِ....چرا شما رفتین پشت؟!
-آخه جایی خرید دارم شما بفرمایید جلو.
آروین خوشحال و بشاش تر از همیشه به نظر می رسیدبرعکس همیشه که اصلاحرف نمی زد ،حالا یک لحظه هم ساکت نمی ماند وبا هیمن مشغول گفت وگو بود.
-آروین ....همین جا نگه دار،خرید دارم.شما برید ممکنه طول بکشه.
-باشه
-چی چی رو باشه خب منتظر می مونیم با هم می ریم دیگه.
-ولش کن هیمن.....تعارف نداره که!
آشتی رفت وآنهاراتنها گذاشت.
-راستی شاداماد عروسیتم مبارک باشه .شرمنده نتونستم خودم رو برسونم.
آروین پوزخندی زد و گفت:
هه............عروسی...........اومدم از چاله در بیام افتادم تو چاه.
با تعجب به آروین خیره شدم.
-منظورت چیه؟؟!!
-هیچی بابا ولش کن ....قصه اش مفصلِ.
آروین با این حرفش منو نگران کرد.یعنی چی شده؟زندگیشون به مشکل برخورده؟؟!!
-خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بودواقعا راستِ که هیچ جا شهر خود آدم نمیشه.
آروین با طعنه گفت:
-پس به خاطر همین گذاشتی رفتی؟آره؟
هیمن دستهایش را به علامت تسلیم بالا آورد و گفت:
-من به اشتباهم اعتراف می کنم.فکر می کردم اون ور بهترِه ،البته شایدم بهترِه ولی من طاقت دوری
از شهرمون رو نداشتم.
-باشه بابا تو راست میگی ولی خیلی نامردی کردی منو با خودت نبردی؟
-اینجوری نگو آروین.خودت که دیدی پدر و مادرت مخالف اومدنت بودند.اگه من تو رو با خودم
می بردم منو مقصر می دونستندکه واقعا هم فکرشون درست بود.دیدی که تو موندگار شدی ،چون من نبردمت.
-اونم چه موندگاری!
آروین کلافه دستی به موهایش کشید وگفت:
-اَه............تف به این زندگی.
-آروین درست حرف بزن ،بفهمم چی میگی؟چرا همش گلایه می کنی؟
-فعلا داریم می رسیم یه وقت دیگه.جلوی این فضول خانم حرف نزنی ها.
-آدم به زنش میگه فضول؟؟!!
ولمون کن تو رو خدا حوصله ی درسهای اخلاقی تو رو ندارم.
با این حرف آروین دیگه صحبتی نکردم.قبل از رفتنم آروین این طور بی حوصله و بد اخلاق نبود.
نمی دونم چرا اینقدر از دست زنش شاکیِ؟!اصلا مگه به خواست خودش ازدواج نکرده؟
خسته ی راه بودم، ولی با دیدن زادگاهم کمی انرژی گرفتم . میدون قباد ،نبوت، دلم برای پارک آبیدرش لک زده. از دیدن مردم هایی که با لباس کردی تو کوچه و خیابون قدم می زنند احساس غرور میکنم.من عاشق این مردم و این شهرم.نمیدونم چطور تونستم این مدت رو دور ازهمه ی اینها زندگی کنم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آرزو

    0

    راوی داستان کیه؟ آشتی یا هیمن؟ اولش از زبان آشتی بود ولی بعد از زبان هیمن. یجایی هم انگاری دانای کل شد.

    ۸ ماه پیش
  • سارا

    0

    بله رمان جذابیه

    ۱ سال پیش
  • سارا

    0

    بله رمان جذابیه

    ۱ سال پیش
  • سعید

    0

    اولین پارت خوب بود

    ۱ سال پیش
  • پناه

    0

    خیلی زیباست

    ۱ سال پیش
  • ژیلا

    0

    عالی لطفا ادامه رمان رو بذارید

    ۱ سال پیش
  • ژیلا

    0

    عالی. دوست دارم ادامه رمان رو زودتر بخونم

    ۱ سال پیش
  • نوشین

    0

    عالیه،تازه شروعش کردم

    ۱ سال پیش
  • mahan

    0

    مرسی تا الان که خوب بود

    ۱ سال پیش
  • آیدا

    0

    تازه شروع کردم

    ۱ سال پیش
  • زارا

    0

    خوب بود عالی بود

    ۱ سال پیش
  • زینب

    0

    عالیه ولی من هنوز درست متوجه قضیه نشدم

    ۱ سال پیش
  • آسنات

    0

    جالب به نظرمیرسه

    ۱ سال پیش
  • مهسا

    0

    عالیه. مشتاق ادامه رمانم...

    ۱ سال پیش
  • رضوان

    0

    عالی بود👌👌👌

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️