پارت صد و چهل و دوم :

صحرا
پدر و سعید که وارد سالن می شوند، به سرعت به سمتم می آیند.
ـ صحرا، صحرا جان خوبی؟
پدر جلوی پایم زانو زده است و سعید با تشویش بالای سرم ایستاده است.
ـ خوبم بابا. بریم، فقط از اینجا بریم....
سعید دستش را به سمتم دراز می کند.
ـ پاشو بریم از این جهنم ببرمت بیرون.
سعی می کنم قوی باشم و روری پایم بایستم اما همین که بلند می شوم، زیر پایم خالی می شود و می خواهم روی زمین بی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    خسته نباشی نویسنده توانا 🙏😘❤️

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️