اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت صد و چهل و دوم :
صحرا
پدر و سعید که وارد سالن می شوند، به سرعت به سمتم می آیند.
ـ صحرا، صحرا جان خوبی؟
پدر جلوی پایم زانو زده است و سعید با تشویش بالای سرم ایستاده است.
ـ خوبم بابا. بریم، فقط از اینجا بریم....
سعید دستش را به سمتم دراز می کند.
ـ پاشو بریم از این جهنم ببرمت بیرون.
سعی می کنم قوی باشم و روری پایم بایستم اما همین که بلند می شوم، زیر پایم خالی می شود و می خواهم روی زمین بی
لطفا صبر کنید...

زهرا
0خسته نباشی نویسنده توانا 🙏😘❤️