پارت صد و چهل :

صحرا
به تصویر خودم درون آیینه نگاه می کنم، بهمن توصیه کرده بود حتما لباس خوب رنگ مشکی بپوشم و به اتاقش بروم.
مانند رباتی تابع دستوراتش بودم تا به عزیزانم آسیبی نرساند.
نگاهم به سبد دارو هایم می افتد که چند روزی بود از خوردنشان خودداری می کردم چرا که عارم می آمد مرا نسبت به تمام اتفاقات دور و برم بی تفاوت می کرد.
از اتاقم خارج می شوم و به سمت اتاق بهمن می روم و به این فکر می کن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    سعیده جونم پارت رایگان نداشتیم این هفته 🥺🥺

    ۵ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    چرا الان میزارم

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    عزیزم قلمت عالی بود مثل همیشه 🩷امیدوارم اتفاقی برای صحرا پیش نیاد و از دست گرگ قصه ، هاشمی بزودی خلاص بشه وبه عشقش سعید برسه

    ۵ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون فاطمه عزیز

    ۵ ماه پیش
  • آنا

    1

    حس میکنم صحرا تشنج کرد

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️