پارت صد و ده :

همراه هم به فروشگاه می رویم و سعید، الیاس را در آغوش می گیرد تا من راحت خرید ها را انجام دهم و از بودن الیاس در آغوشش لذت می برد.
سعید که عادت داشت مدام سربه سرم می گذاشت و شوخی می کرد، دیگر لام تا کام حرف نیم زد و حسابی غمگین و پکر است.
شانه ای با بی خیالی بالا می اندازم و با فاصله از سعید، با چرخی که برای خرید برداشته ام راه می روم.
در حال نگاه کردن به ردیف مواد شوینده هستم و اینکه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    2

    پدرخانوم آره😂😂

    ۱۰ ماه پیش
  • میم

    2

    یک پارت زیبا از یک نویسنده زیبا ❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • اسرا

    2

    اوه پدرخانم 😁🙏

    ۱۰ ماه پیش
  • ماهرخ

    1

    عالی مثل همیشهههه ه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️