اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت صد و ده :
همراه هم به فروشگاه می رویم و سعید، الیاس را در آغوش می گیرد تا من راحت خرید ها را انجام دهم و از بودن الیاس در آغوشش لذت می برد.
سعید که عادت داشت مدام سربه سرم می گذاشت و شوخی می کرد، دیگر لام تا کام حرف نیم زد و حسابی غمگین و پکر است.
شانه ای با بی خیالی بالا می اندازم و با فاصله از سعید، با چرخی که برای خرید برداشته ام راه می روم.
در حال نگاه کردن به ردیف مواد شوینده هستم و اینکه
لطفا صبر کنید...

آنیا
2پدرخانوم آره😂😂