سرآغازی نو به قلم سعیده براز
پارت چهل و هشتم :
با اومدن طلبکارها جلوی در آبروی خانواده امون رفت و دیگه هر کس وناکسی به خودش اجازه میداد برای خواستگاری پاپیش بزاره....من ومادرم همین جوری احساس سربار بودن داشتیم و اونجا معذب بودیم....تا اینکه یکی از اراذل محل گیر داد به من و آخرشم با چاقو داداشمو زخمی کرد ....اینقدر ازدیگران خجالت می کشیدم که نفس کشیدن برام تو اون خونه زیر نگاه های افراد اون خونه برام سخت شده بود....دلم می خواست زودتر
لطفا صبر کنید...