سرآغازی نو به قلم سعیده براز
پارت چهل و نهم :
ـ میزاری بیام تو؟...خسته ام....میخوای همه چی رو جلوی در بدونی؟
ـ باشه ببخشید بیا توتا یه چایی برات بریزم.
ـ طاهره خانم نیست؟
ـ نه رفت ...من پیش مرجان موندم تا تنها نباشه.
چایی رو که جلوی مسعود گذاشتم با نگاه خیره مسعود مواجه شدم ...تنم لرزید از اینکه پیمان نیست و من با مسعود تنهام.
ـ چه هووی مهربونی؟!
مسعود هر دو دستش رو روی مبل گذاشته بود و به من زل زده بود.
ـ فکر کنم یه
لطفا صبر کنید...