پارت سی و یک :

لبام آویزون شد و زیر لب گفتم :
- چیه خوب من چایی نمی‌خورم.
توجهی نکرد و از کنارم رد شد.
به سمتش قدم برداشتم و از آشپزخونه بیرون رفتم.
- داری میری؟
- آره.
- پس برای کی چایی دم کردی؟
با سر به بیرون اشاره کرد
- برای سربازای دم در.
ابروهای بالا رفته ام رو که دید. نفسش رو با صدا به بیرون فرستاد.
- چون روستا نزدیک مرزه چند وقته قاچاق سوخت و این چیزا زیاد شده. برای ه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • حسنا اسمعیل بیگی

    0

    تا اینجا که جذاب بود

    ۱۰ ماه پیش
  • fatemeh

    1

    عالی بود حانی مثل همیشه ممنون بابت رمان خوبت که تو این وضعیت حال و هوامونو عوض می کنه :)

    ۱ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    💜✨

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    اوه *** به فنارفت.... حالافعلابشین تاواست چای ساز بیارن😂😂😂

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    عالی بود مرسی حانیا جونم دستت درد نکنه عزیزم ❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    اومایگاد پیچ به فنا رفت😲😲عالی بود مرسی حانیا جونم جونم ❤️❤️ممنون بابت پارت هدیه عزیزم ❤️❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!