نگاتیو به قلم حانیه باصری
پارت سی :
با خشم گفت :
- منو میخوای تلکه کنی بچه؟
مچ دستمو محکمتر فشار داد و دستمو برگردوند سمت خودم.
مقاومت کردم ولی زورش بیشتر بود
ترسیده به تیزی براق تیغ که جلوی صورتم بود نگاه کردم.
دائم داشت به صورتم نزدیک و نزدیک تر میشد.
هرچی توان داشتم خرج کردم تا این اتفاق نیفته.
همونطور که زور میزد روی دو زانو نشست و گفت :
- شما گدا گشنه ها زبونت آدمیزاد حالیتون نمیشه.درستت میک
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
0واقعا هم خیلی پرروئه،تو برو خداروشکر کن زنده ای😂😂😂
۱ سال پیش...
0خیلی خوب بود ممنون🌹🙏☺️
۱ سال پیشZarnaz
2🤣🤣عزیزم آمدی تو خونه اش دیگه کم و کسری نداری همین که هست بخور بگو خدا رو شکر دیروز داشتن می کشتند حالا این کارهارو میکنیا🤭عالی بود مرسی حانیا جونم ❤️😍💋
۱ سال پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
😂❤️
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
1وای این پارت خیلی خوب بود😂😭