پارت سی :

با خشم گفت :
- منو میخوای تلکه کنی بچه؟
مچ دستمو محکمتر فشار داد و دستمو برگردوند سمت خودم.
مقاومت کردم ولی زورش بیشتر بود
ترسیده به تیزی براق تیغ که جلوی صورتم بود نگاه کردم.
دائم داشت به صورتم نزدیک و نزدیک تر میشد.
هرچی توان داشتم خرج کردم تا این اتفاق نیفته.
همونطور که زور میزد روی دو زانو نشست و گفت :
- شما گدا گشنه ها زبونت آدمیزاد حالیتون نمیشه.درستت میک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    1

    وای این پارت خیلی خوب بود😂😭

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    واقعا هم خیلی پرروئه،تو برو خداروشکر کن زنده ای😂😂😂

    ۱ سال پیش
  • ...

    0

    خیلی خوب بود ممنون🌹🙏☺️

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    2

    🤣🤣عزیزم آمدی تو خونه اش دیگه کم و کسری نداری همین که هست بخور بگو خدا رو شکر دیروز داشتن می کشتند حالا این کارهارو میکنیا🤭عالی بود مرسی حانیا جونم ❤️😍💋

    ۱ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    😂❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!