پارت شصت و یک :


*
فرهان درب ماشین را برای لیلا باز کرد و کیفش را از دستش گرفت وروی شانه‌‌ی خودش انداخت.لیلا با اندکی تأملی یک پایش را بیرون گذاشت وفرهان دستش را گرفت.
_خودم میتونم پیاده شم چُلاغ که نیستم‌...
_دور از جون عزیزم..
فرهان درب ماشین را پشت سر لیلا بست.شب بود کوچه هم به اندازه کافی روشن بود.لیلا انگار که فرد آشنایی را در نزدیکی دیده باشد،چشم هایش را تنگ کرد.در همان حین فرهان ج

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بنفش علی

    1

    بکش بیرون دیگه این ماهیر ام ول نمیکنه اه ّابا دختره داره بچه میاره شوهر داره اسکل

    ۷ ماه پیش
  • اکرم بانو

    7

    حالااون موقعی که مامیخواستیم ماهیرکاری کنه نکرد،الان میخواییم کاری نکنه میکنه

    ۲ سال پیش
  • ماهرخ

    3

    الان فرهان از لیلا مظلوم تره

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    💙💛❤️🤍🧡🤎💚🩶💜🩵

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    بی صبرانه منتظر پارت بعدیم ببینم ماهیر به لیلا چی میخواد بگه🧐

    ۲ سال پیش
  • Hadis

    2

    تو این موقعیت دلم فقط واسه فرهان میسوزه آخه چرا بیخیال نمیشه ماهیر

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    عالی بود مرسی فرگل جونم ❤️❤️مثل همیشه گل کاشتی عزیزم 💋💋بی صبرانه منتظر پارت بعدیم 😍😍چقدر قشنگ که روی که فهمیدن بچشون دختر تولد لیلا هست😍😍

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    3

    فرهان تمام تلاشو داره میکنه حالا ماهیر امده🤕🤕

    ۲ سال پیش
  • راز

    1

    ای جانم ماهیر زنگ زده یادشه تولد لیلا رو،فرهانم گناه داره، داره سعی میکنه اشتباهشو جبران کنه،

    ۲ سال پیش
  • ...

    1

    دلم برای ماهیر میسوزه:)

    ۲ سال پیش
کپی شد!