پرتویی در تاریکی به قلم سعیده براز
پارت هشتاد و پنجم :
حالا دو سال و نیم از ازدواج اردوان گذشته بود و بچه هایش کم کم حرف می زدند و به من خاله
می گفتند، درس هایم به خوبی پیش می رفت و گاهی توجهی از سوی پسر ها متوجه می شدم و آن
قدر خودم را به نفهمیدن می زدم که آن ها هم بالاخره خسته می شدند، شاید در ابتدا خودشان را
عاشق من می پنداشتند، اما در این زمانه عشق واژه ی غریبی شده، همه ادعا دارند به آن مبتلایند.
اما از قواعد عشق بی خبرند.
لطفا صبر کنید...
