پارت هشتاد و ششم :

خاله انگار زمان مریضی خودش را به دست فراموشی سپرده بود که این چنین از ته دل مراقب
یزدان خان بود، انگار فراموش کرده بود زمانی یزدان خان می خواسته سرش هوو بیاورد و حتی
حوصله ی دادن قرص هایش را نداشت.

این روز ها اردوان به برنامه ی رفت و آمدش به سوییت اهمیتی نمی داد و تقریبا هر شب به طبقه ی
بالا می آمد.
ـ انگار فراموشی گرفتی اردوان، امشب شنبه نیست که اومدی بالا.
ارد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!