پرتویی در تاریکی به قلم سعیده براز
پارت هشتاد و ششم :
خاله انگار زمان مریضی خودش را به دست فراموشی سپرده بود که این چنین از ته دل مراقب
یزدان خان بود، انگار فراموش کرده بود زمانی یزدان خان می خواسته سرش هوو بیاورد و حتی
حوصله ی دادن قرص هایش را نداشت.
این روز ها اردوان به برنامه ی رفت و آمدش به سوییت اهمیتی نمی داد و تقریبا هر شب به طبقه ی
بالا می آمد.
ـ انگار فراموشی گرفتی اردوان، امشب شنبه نیست که اومدی بالا.
ارد
لطفا صبر کنید...
