سایه ی من جلد سوم به قلم زهرا باقری
پارت هفتاد و دوم :
- اون یقهی پسر منه توی دستت!
بابا به محض رسیدن به ما کمابیش آروم زد روی دست سیاوش و اونم بلافاصله چند قدم رفت عقب. البته هیچ خبری از عقب نشینی دفاعی نبود و ظاهراً این کارو فقط به خاطر احترام به بابا انجام داد. وگرنه نگاهش به من هنوز رنگ خشونت داشت.
- شما دوتا چه مرگتونه؟ ها؟ اگه قراره مثل حیوونا بیفتین به جون هم بگین یه قلاده بندازم گردنتون و خیال خودم و شماها رو راحت کنم! نفهمیدم با
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

مبینا
0این جاش که میلاد گفت تنها ادم پاکی که تو زندگیش داره فقط مینائه دلم واقعا براش سوخت 🥺