راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت سی و یک :
نگار نرم و ملیح خندید و در سکوت منتظر ماند.
- یادته میگفتم میخوام دفتر کارمون رو عوض کنم؟
چشمان نگار از شادی برقی زد و هومن درحالیکه گاهی حواسش به رانندگی بود و گاه به نگار ادامه داد:
- اگه ببینیش عاشقش میشی. جاش فوقالعادهست؛ بزرگ، دلباز، مجهز... الان میبرمت خودت ببین چه عروسکیه.. اونجا که بریم تو میشی مدیر آتلیه و منم میشم سرمایهگذار.
شوق زائدالوصف نگار قابل انکار نبود.

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0نمیتونم خودم رو جاش بذارم😔😔😔