ساریژ به قلم اکرم رشیدی (آناهیل)
پارت سی و سوم :
دختر با دیدن مرد که حالا تنها رکابی و شلوارکی به پا داشت به خودش لرزید، انگار آنلحظه و در آن نقطه زندگی نقاب دیگری برداشت و زشتتر از همیشه جلویش نمایان شد، اما تصمیم خودش را گرفته بود، او میخواست به فقری که حتی ازدواج را بر او غیرممکن کرده بود پایان دهد، او میخواست تن نحیفش، تنها چیزی که داشت را به حراج بگذارد!
مرد لبخندزنان آمد و روبهرویش نشست، انگار تردید و ترس را د
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.