پارت سوم :
- بستنیت آب نشه دختر!
سرم رو بالا بردم و بهش خیره شدم. شاید یکی از سخت ترین کارها اینه که امید یه نفر باشی. من خیلی میترسیدم که پروفسور هم ازم ناامید بشه و اونو هم از دست بدم. شاید همین ترس لازم بود تا تمام تلاشم رو براش بکنم... .
با رسیدن به خوابگاه بستنیهایی که برای دخترا گرفتم رو بغل کردم و با خداحافظیِ سَرسریای از پروفسور مثل پلنگ از ماشین بیرون پریدم.
امتحانها تموم شده بود اکثر دبیرستانیها و هفتم هشتمیها داشتن بند و بساطشون رو جمع میکردن تا به خونههاشون برگردن. بعضی نهمیها مثل من برای استفاده از پانسیون اینجا مونده بودیم هر چند که منم باید جمع کنم و فردا برگردم خونه. پروفسور تأکید داشت که روز قبل آزمون فقط استراحت و ریلکس کنم.
خوابگاه خلوت و سوت و کور بود و اون گوشههای قلبم، دلم برای بچهها تنگ میشد. بعد رفتن گیلدا و سمیرا رابطه دوستانهای با بچههای خوابگاه داشتم. هر شب اعظمی رو میپیچوندیم و چه خریتایی که نکردیم؛ هیچ جمعی به اندازه مجمع غیبت کنندگان شبانه حالمو جا نمیآورد. بماند که لا به لای این مجمعها چه آماری از پسرهای خوابگاه پسرانه درآوردم. ولم کن نمیخوام اصلا فکرم سمت اون پفیوزای نامرد بشه... .
پروفسور میدونست چقدر از اردلان و نگاههای هیزش بدم میاومد و تا زمانی که وارد سالن اصلی بشم با نگاهش مواظبم بود. چقدر من تو رو دوست دارم عنصر جذاب!
شکوفههای خشک شده درختهای گیلاس روی زمین ریخته بودن و حس خوبی رو بهم منتقل میکردن. برای خودمم عجیب بود ولی من واقعا داشتم از زندگیم لذت میبردم و حتی عاشق خوابگاه بودم. عاشق دوستام و تمام دخترهای مدرسه بودم؛ بخش بزرگی از خاطراتم متعلق به اوناست.
لپ تاپ پسر خدا بیامرز پروفسور رو توی دستم گرفتم و بالاخره به طبقه هفت رسیدم. روی در برچسب بزرگی از ناروتو دیده میشد؛ رویا هم خار مادر ما رو با این انیمههاش سرویس کرد.
- رویا رژ لب منو برداشتی؟ رویا خیلی بیناموسی من اون رژ لبو خدا تومن خریدم. پسش بده زنیکه!
- تارا انقدر خسیس نباش! فردا رفیقای کاظم میان میخوام با لباسام ستش کنم.
- ر*یدم پس کله خودت و کاظم زنده به گور شده! رژ لبمو بده.
طبق معمول پارمیس جلوی آینه داشت تمرین رقص میکرد و با ترکیب آهنگ پارمیس و جیغ و دادهای رویا و تارا صدای سلامم اصلا شنیده نشد.
پارمیس موهاش رو دم اسبی بسته بود و جلوی آینه با آهنگ سابرینا کارپنتر ش*یک زدن رو تمرین میکرد. پفیوز اون همه سلام و احول پرسی منو نشنید ولی همین که با خنده به باس*نش نگاه کردم و «جون» بلند بالا و ناموسیای گفتم، اَد همونو شنید و با پشت دستش به پس گردنم کوبید. انقدر ازش کتک خوردم که دیگه خدا شاهده هیچیمو حس نمیکردم.
عصبی صدای آهنگش رو کمتر کردم و با ذوق و هیجان به تارا و رویا نگاهی انداختم و گفتم:
- فدای چشماتون بشم لعنتیای جذاب! چمدون منم بستید. خرتونم به قرآن!
پارمیس ساعت یک پرواز داشت و برای تعطیلات میخواست بره اسپانیا. هَی پولداری! از یه طرف رویا هم با کاظم اینا میخواستن برن استرالیا. اتفاقا تارا هم با خانوادت پلن سفر داشتن اونم به مرغداری خانوادگیشون داخل شمال.
دخترها که وسایلشون رو جمع کردن اتاق شده بود عینهو دستهی گل. انقدر بهشون عادت داشتم که دور شدن ازشون سخت بود ولی واسه اینکه پررو نشن همش با خنده و پیف پیف و افاده میگفتم:
- تنها آشغال این اتاق فقط خودتونید؛ زود باشید گورتونو گم کنید.
رویا ترجیح میداد دبیرستانش هم داخل این طویله باشه و برخلاف من دیگه علاقهای به تیزهوشان نشون نداد. این و پارمیس خوشی زده زیر دلشون به حرضت عباس!
جلوی ورودی خوابگاه با نگاه و لبخند دلتنگی هر دوتاشون رو بغل کردم و چند ثانیه بیحرف همدیگه رو در آغوش گرفتیم.
پارمیس با لبخند لب زد:
- تا من برگردم حواست به یاسین باشه.
- برو ر*یدم پس کلت.
رویا هم درحالی که محکم و دوست داشتنی ماچم میکرد گفت:
- حواست باشه حتما تیزهوشان قبول بشی تا جای ما هم داخل اتاق بازتر بشه.
- عوضی من زودتر از تو اومدم، تو جای ما رو تنگ کردی.
درحالی که با تارا دستهامون رو دور شونههای همدیگه انداخته بودیم، به مسیر رفتنشون خیره شدیم و تارا به جای اینکه آب رو پشت سر اونا بریزه، راست و مستقیم همه رو روی اردلان ریخت. ای که قربون دست و پنجت دختر!
صبح حدود ساعت پنج تارا آمادهی رفتن شده بود ولی من هیچ جوره راضی نبودم دست از خواب نازنینم بکشم تا صرفاً با تارای تحفه گودبای بکنم. خودش آروم بوسهای روی گونم گذاشت و کنار گوشم لب زد:
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
mahya
0چرا عکس اردلان نیست؟ولی پارمیس خیلی خوشگله
۹ ماه پیش..
1شخصیتای تارا و یاسین تصویرشون کو پس؟ 😭
۹ ماه پیشانیس
0دستت طا حمیده
۱۱ ماه پیشحمیده عاشقتم
1وای عالیه هر پارتش
۱ سال پیشمحدثه
0خیلی رمان خوبیه
۱ سال پیشزهرا
2عالیههههه ی رمانه متفاوت
۱ سال پیشدریا
0منم مثل نگار همیشه گشنه ام
۱ سال پیشRoghayyeh
0نویسنده جان دوس داری کامنت بزاریم یانه؟؟؟
۱ سال پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
خیلی
۱ سال پیشRoghayyeh
0من یعنی کامنت نزارم رو دل میکنم از این به بعد قراره با کامنتام زخمیتون کنم
۱ سال پیشایلین
0حمیده جون رمانت عالیع میشه ایدی روبیکات بدی از اونجا پی دی اف دانلود کنم
۱ سال پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
اطلاعیه ها رو چک کن عزیزم
۱ سال پیشمینا
0عالی بود پس چاپش کنید تا بخونیمش
۱ سال پیشرزا
0سلام رمانه قشنگی هست
۱ سال پیشگیسو
0عالیه من همیشه این رومانو میخونم ممنون ازتون
۱ سال پیشفاطمه هندیان
0واقعا عالی بود آنقدر محو این رمان شدم که نگو بیشتر از همه از اتفاق ها و دیگری بازی های که نگار قاطی اش میشه خوشم اومده ولی از حمیده خیلی ممنونم
۱ سال پیشحدیث
1من عاشق این زمانم فوق العادست
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فری
0خ. بود. ممنون