پارت هفتاد :

- آروم باش، انقدر زود خودتو نباز!
احتمالا نشستنم دم در اقامتگاه مصیبت زدگی بیش از حد و پذیرش کامل شکستمو به نمایش گذاشت که علی با اون لحن شروع کرد به دلداری دادنم.
درحالی‌که مثل آدمای به ته خط رسیده کف دستامو روی صورتم گذاشته بودم با صدای خفه‌ای گفتم:
- مگه نشنیدی حرفاشو؟
- چرا شنیدم، ولی از کجا معلوم که راست بگه؟ امکان نداره اون از آینده خبر داشته باشه، اون فقط یه چیزی گفت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • قاتل میلاد

    5

    خیلی خب من دیگه مطمئنم که می خوام میلادو بکشم، لطفا یکی ادرسشو بهم بده. ینی ادم انقدر بی معرفت و....؟ واقعا شخصیتش باعث میشه ادم عصبی بشه از دستش خصوصا که پای اعتقاد سست و ابکیشو وسط می کشه و همه چیو می ندازه گردن اون. بعضی وقتا دلم می خواد بگم مهرداد بیچاره چه عذابی کشیده از دستش

    ۹ ماه پیش
  • میم

    1

    ای بابا اینا که بدتر شدن،نکنه چیزی که بهش داد بدترش کرد؟

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️