پارت پنجاه و نهم :


لیلا جسور وبدون ترس لبه‌ی تیز چاقو را میان انگشتانش گرفت ومُشتش را محکم بست.انگار که سعی داشته باشد یک شی گران قیمت را درون دستش از دید دیگران پنهان کند.
نگاه فرهان ولب هایش هردو می لرزیدند.زیر لب اسم لیلا را زمزمه کرد.
_لیلا...
فرهان احساس کرد که تحمل ایستادن روی پاهایش را ندارد.بدنش به یک باره خالی شد و زانوهایش شُل شدند.
دست لیلا سوخت و قطره های خون روی دسته‌ی چاقو جا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    اونجا که گفت نمیتونم به کسی که زندگیشو سر من قمار کرده پشت کنم🥺

    ۶ روز پیش
  • زهرا

    0

    فرگل جونم عالیه عالی ممنونم😍

    ۶ روز پیش
  • آسمان

    1

    وای عالیه خوب این رمان 😌

    ۱ سال پیش
  • راز

    1

    خیر نبینن آدم بزرگای طمع کار ببین این دو مادر چ بلایی سر این بچه ها آوردن، لیلا ،فرهان، ماهیر، بیچاره این سه تا دارن میسوزن، زندگی سه تاشونو تلخ کردن عین زهر هیچ آرامشی ندارن فقط ناراحتن و ناراحتی میکشن

    ۲ سال پیش
  • Hadis

    2

    فرگل جان عالی بود از حرف لیلا هم موقع رفتن ماهیر خیلی خوشم اومد

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    امیدوارم جفتشون پشیمون نشن

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    5

    فرهان خیلی گناه داره کاشکی لیلا واقعا عاشقش میشد🙏😍🥺

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    4

    عالی بود مرسی فرگل جونم😍حال کردم عالی بود 😍😍به نظرم باید یه فرصت به فرهان بده وقتی این همه کار براش کرده😍🙃

    ۲ سال پیش
  • .....

    0

    کاشک فرهان بره.

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    2

    چقدر سخته شرایط چه معمایی شده

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    4

    عالی چه شرایط سختی برا لیلا پیش آمد و اصلأ نمیشه حدس زد چی پیش میاد، خسته نباشی نویسنده توانا😘😘🙏🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!