حافظه ی روشن آب به قلم رویا ملکی نسب
پارت صد و سی و هشتم :
چشمان رادمهر قصد دل کندن از آن بت زیبا و طناز را نداشت. با شیدایی رصدش کرد و در نهان به تصدقش رفت و بی پرده مهر ورزید.
مهمانان تازه رسیده با راهنمایی خدمتکاران از حمید و نیکزاد فاصله گرفتند. نیکزاد با اشارۀ همسرش دور شد و مشغول گپ و گفت با یکی از مهمانان تازه وارد شد. توجه حمید به مرد جوان ناآشنای همراه وصال جلب شد. رادمهر دستش را پیش برد: سلام جناب مجد. حالتون چطوره؟
حمید دستش را فØ
لطفا صبر کنید...
