پارت صد و چهل و یک :
نزدیک ظهر بود و چیزی تا وقت ناهار نمانده بود که از خرید برگشتند. عطر خوش قیمه در حیاط پیچیده بود و اشتهایشان را تحریک میکرد. روشنک در را به رویشان باز کرده بود و همانطور که همقدم با آنها حیاط را طی میکرد، گفت: چه بهموقع اومدین، میخواستیم سفره پهن کنیم.
آرش نگاهی به مهوا انداخت و گفت: عجلهای شد و کار زیاد داریم، آرایشت دیر میشد وگرنه بیرون ناهار میخوردیم.
- من هنوز ی
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
نزدیک عید... مشغله فراوووون... اما با انرژیای شما ادامه میدم🥰♥
۱ سال پیشZarnaz
2عالی بود مرسی نگار جونم ❤️💋دستت طلا ❤️💋
۱ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
قربونت مهربونم، مرسی از انرژیت♥❣️😘
۱ سال پیشZarnaz
2چرا آهنگ نگذاشتن به خاطره امیر که مرده؟
۱ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
بله عزیزم، برای مراعات حال خانوادهی آرش
۱ سال پیشم
2تازه عقد کردن دیگه اتاق چی بود،مگه اومدن ماه عسل؟ ❤️
۱ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
این رسم بین خانوادهها متفاوته، عدهای بعد از عقد تا شب عروسی جدا هستن، عدهای هم نه، همون شب بعد از عقد داماد خونهی پدر عروس میمونه
۱ سال پیشزهرا
1طفلی مهواحتی موقع عقدم یادامیرافتاد🥺شماهم مثل من فکرمیکنیدمهوابیشترامیر میخواست تاارش؟
۱ سال پیشزهرا
2مهواجان ارش امشب باهات تسویه میکنه به فردانمی مونه خیالت راحت عزیزم 😂🤣
۱ سال پیشساناز
1💙🩶❤️🤎💛💚🩵🧡💜🤍
۱ سال پیشZarnaz
3شهرو چراغون کنین ستاره بارون کنین ..♩ ♩.. لاله و گل نثار لیلی و مجنون کنین ..😍💃حالا قرش بده هو هو هو هو😍😍
۱ سال پیشهدی
2یکتا چقد ساکت و اروم شده😔
۱ سال پیشسمانه
2خدا رو شکر عقد کردن انشالله بعد از این هم به مشکلی بر نمیخورن
۱ سال پیشم
2خداروشکر عقد کردن باز ندا داشت بااین تلفن زدن یه مشکل دیگه مینداخت سر راهشون
۱ سال پیشFtm
3اصلا انتظار نداشتم واسشون اتاق اماده کنن فک کردم قراره جدا بخابن😂😍😍😚😁😁به به خوشم اومد
۱ سال پیشFtm
3آرشم خدایی به چه چیزا فک میکنه هااا دمش گرم همه جوره هوای مهوا رو داره من یکی کپ کردم 👀😶
۱ سال پیشم.ر
2به به عقد کردند چه شور وحالی🥰🥰🥰
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اسرا
1چرا نویسنده مون دل دماغ نداره 🙏😔