پارت بیست و ششم :


ستوده لب‌هایش را جمع کرد و با خیره شدن به نقطه‌ی نامعلومی سرتکان داد.
_ من میدونم تو دختر بلندپروازی هستی... هیچ‌وقت یادت نره یه پرواز بلند همت بلند می‌طلبه! رویای تو وقتی به سمتت حرکت می‌کنه که براش بجنگی...
روجا بلند شد و آرام به سمت آشپزخانه‌ی کوچک انتهای سالن قدم زد.
_ بدون خانواده‌م پریدن محاله... باید بتونم بابا رو راضی کنم بیاد تهران...
به ورودی آشپزخانه رسید و ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.