ساریژ به قلم اکرم رشیدی (آناهیل)
پارت بیست و ششم :
ستوده لبهایش را جمع کرد و با خیره شدن به نقطهی نامعلومی سرتکان داد.
_ من میدونم تو دختر بلندپروازی هستی... هیچوقت یادت نره یه پرواز بلند همت بلند میطلبه! رویای تو وقتی به سمتت حرکت میکنه که براش بجنگی...
روجا بلند شد و آرام به سمت آشپزخانهی کوچک انتهای سالن قدم زد.
_ بدون خانوادهم پریدن محاله... باید بتونم بابا رو راضی کنم بیاد تهران...
به ورودی آشپزخانه رسید و ا
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.