پارت دویست و نود و هشتم :



محمد


وارد خانه احمد که می‌شویم، سهم ماهی آغوش مادر و قربان صدقه‌های خواهرش می‌شود. پدر و بقیه به استقبالمان می‌آیند. پدر مثل همیشه پیشانی مرا می‌بوسد و سید مثل همیشه مرا در آغوش می‌کشد.

- اگه هر حرف مردونه‌ای داری در مورد دخترم، جلوی جمع حرفی نزن. ابروی دختر من الان الویته. مثل همیشه مرد باش حتی اگه الان حق این رو داری که سرم رو ببری.

سید را بیشتر د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • حنانه

    1

    واا چرا اینا ۴ ماه همو ندیدن مگه صلح نبودن؟ چقدر کندین بابا😂

    ۲ سال پیش
  • محبوبه لطیفی | نویسنده رمان

    والا

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️