هوده به قلم مهدیه سجده
پارت سی و هشتم :
- بهنود خوبی داداش؟
به زحمت سر تکان داد و کانوله بینی را از روی صورتش برداشت. هنوز حس میکرد قفسه سینهاش سنگین است و سرش شدید تیر میکشد.
- آرش.
صدای خشکش به زحمت به گوش آرش رسید، که خودش را جلو کشید و نزدیک به او گردنش را خم کرد:
- جان داداش؟
- من چه جوری...اومدم اینجا؟
آرش یک تای ابروی شکستهاش را بالا داد:
- خودت یه پیام برام فرستادی. گفتی به پلیس زنگ بزنم و بیام.
مطالعهی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.
مهدیه سجده | نویسنده رمان
به نویسنده شک نکنین فقط 😂😂 خداروشکر من به شدت راضیم که نظراتتون انقدر مثبته
۶ روز پیشاکرم بانو
20انقدپیچیده ست که ادم ب خودشم شک میکنه،من الان به ارش هم شک کردم😂😂
۶ روز پیشمهدیه سجده | نویسنده رمان
ای بابا 😂😂 قراره پیجیده ترم بشه
۶ روز پیشفاطمه عطایی
10دمت گرم نویسنده عزیز عالی چی بگم دیگه
۷ روز پیشمهدیه سجده | نویسنده رمان
عزیزمی خوشحالم نظرت اینه❤️
۶ روز پیشA-a
10مثل همیشه عالی وپر رمز وراز تشکر خسته نباشید👏👏👌🌸
۱ هفته پیشمهدیه سجده | نویسنده رمان
عزیزدلی خداروشکر ❤️
۶ روز پیش
نازلی
20انقدر پیچیده هست که اگه آخر داستان به خودتونم شک کردید تعجب نکنید😪😂😂 خسته نباشید نویسنده جان عالیه لذت بردم واقعا مغز به چالش میکشه😂❤️