پارت نود و پنجم :


برقی در نگاه کیان جستن کرد؛ نوعی تحسین و آمیزه‌ای از حسرت آمیخته به استیصال. دست‌هایش را روی میز گذاشت. انگشتانش را یک ‌بار باز کرد و دوباره کشید انگار می‌خواست آرامشش را بازیابد. به صندلی تکیه داد و سرش را به سمت سقف گرفت و چشمانش را درد آلود بست. لحظه‌ای در همان حال ماند و بعد به سمت پرنیان برگشت و زیرلب گفت:
- خانم عروسک‌فروش شاید بهتره هات‌چاکلتت رو بخوری و همین الان فرامو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ili

    0

    یه سوال به مدت عده ی پرنیان توجهی نشده؟

    ۴ هفته پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    شده عزیزم

    ۴ هفته پیش
  • موفرفری

    0

    چقد قشنگ نوشتی ساناز..

    ۶ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    وای باز اشکم رو که در اوردی... اصلافکرشم نمیکرذم اینجور شه..

    ۸ ماه پیش
  • پریسا

    0

    ساناز جون رمانت اینقدر خوبه که برای پارت بعدی لحظه شماری میکنم لطفا اگه تونستی قبل از دوشنبه پارت بزار

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    1

    چقدر ناراحت شدم حق جفتشون عمر کوتاه نیست نویسنده جان شادش کن😭😭😭😔

    ۱ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    داشتم باهاتون همذاد پنداری میکردم رسیدم به شادش کن...خدابگم چیکارت نکنه آخه😁😁😁😁😁

    ۱ سال پیش
  • پریسا

    0

    وای من هنوز شکه ام😲😲😲

    ۱ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    یه کمم از نویسندگیم تعریف می‌کردی خوب...

    ۱ سال پیش
  • پرنیا

    0

    ای وااای چراااا🥺🥺 غم این پارت انقد زیاد بود که قابل توصیف نیست چرا انقد شما دوتا مظلومین ؟؟؟!!! ولی تورو خدا تهش قشنگ تموم شه نکنه اتفاقی براش بیفته ؟؟امید به زندگی شکست میده این بیماری رو 😭😭

    ۱ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    رمان یه هدف بزرگ رو دنبال می‌کنه... مطمئن باش ده برابر شما عذاب می‌کشم با سختی‌شون... اما براتون بهترین حالت رمان رو می‌نویسم

    ۱ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    ❤️🎈❣️

    ۱ سال پیش
  • Aban

    0

    آییییی قلبمممم😭🥲چقد قشنگن این دو تااا خدا💚عاشق این عقل و منطق پرنیانم🥲🥺

    ۱ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    عزیزم❣️🎈❤️

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    میتونم برای مظلومیت جفتشون بمیرمممم

    ۱ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    خدانکنه

    ۱ سال پیش
  • انا

    0

    چقدر غم انگیز 😥نویسنده ی عزیز میشه آخرش قشنگ تموم شده کیان این بیماریش شکست بده یه زندگیه خوبی داشته باشن

    ۱ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    این رمان یه هدف خیلی بزرگ رو دنبال می‌کنه...بهم اعتماد کن

    ۱ سال پیش
  • علیرضا۲۷

    2

    آخ بمیرم برا دلشون،برا عشق پاکشون، سانازجان خودت آخرشو درستش کن🥹🥹

    ۱ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    چشم... 🎈❤️

    ۱ سال پیش
  • سمانه

    1

    امیدوارم حالا که پرنیان کیان رو انتخاب کرد کیان به عشق پرنیان با مریضیش بجنگه و در کنار هم با عشق و خوشی زندگی کنند و پرنیان از محبت کیان لذت ببره

    ۱ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    🎈❤️

    ۱ سال پیش
  • زینب

    0

    چقدر عشقشون پاکه اما تحمل این درد رو ندارم من🥲💔

    ۱ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    ❤️🎈

    ۱ سال پیش
  • زینب

    0

    این پارت در کنار قشنگی یه بغض تلخی و درد رو به همراه داشت 😭

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    0

    چه اتفاق غیرمنتظره ای😔

    ۱ سال پیش
کپی شد!