پرتویی در تاریکی به قلم سعیده براز
پارت سی و نهم :
خواستم دستم را از دستش بیرون بکشم که مانع شد، جلو تر آمد و در حالی که داشت شالم را از
روی سرم بر می داشت گفت:
ـ به جای کمک به آلا، وظیفته اول با شوهرت احوال پرسی کنی و کاری کنی خستگیش در بره، نه
سلامی، نه علیکی.
بعد هم مرا روی تخت نشاند و سرش را روی پایم گذاشت:
ـ پیشونیمو ماساژ بده، به خاطر ادا های تو سرم درد می کنه.
با تعجب سرم را جلو بردم و در چشمانش خیره شدم:
ـ مری
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.