پارت صد و یک :

همانی که دو سال و نیم پیش دفتر کارش را دیزاین کرده بودم! در تک عکسی که در دفترش دیده بودم، بر خلاف الانش خنده بر لب داشت و خبری از اخم‌های درهمش نبود. لزومی نمی‌بینم در مقابل او هم لبخند بزنم اما با احترام "خوش‌وقتم"ی رو به او می‌گویم. نگاه‌هایش به گونه‌ایست انگار به دنبال کوچکترین ایرادی می‌گردد تا مچ طرف مقابلش را بگیرد. همانطور که ایستاده‌ایم حسن آقا، آبدارچی شرکت، با خبر از چایی ت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سیتا

    1

    عالی آوا از دست کار های شوهر اش اومده تبریز دیگه کجا بره

    ۳ سال پیش
  • سارای

    3

    عالییییییی بود مشتاق ادامه رمان، پرقدرت ادمه بده فاطمه جانننننن😘😘

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️