پارت صد و یک :

همانی که دو سال و نیم پیش دفتر کارش را دیزاین کرده بودم! در تک عکسی که در دفترش دیده بودم، بر خلاف الانش خنده بر لب داشت و خبری از اخم‌های درهمش نبود. لزومی نمی‌بینم در مقابل او هم لبخند بزنم اما با احترام "خوش‌وقتم"ی رو به او می‌گویم. نگاه‌هایش به گونه‌ایست انگار به دنبال کوچکترین ایرادی می‌گردد تا مچ طرف مقابلش را بگیرد. همانطور که ایستاده‌ایم حسن آقا، آبدارچی شرکت، با خبر از چایی ت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سیتا

    1

    عالی آوا از دست کار های شوهر اش اومده تبریز دیگه کجا بره

    ۳ سال پیش
  • سارای

    3

    عالییییییی بود مشتاق ادامه رمان، پرقدرت ادمه بده فاطمه جانننننن😘😘

    ۳ سال پیش
کپی شد!