پارت صد :

هرچه بیشتر کار می‌کردیم، بیشتر احساس می‌کردم از برنامه‌ام عقب هستم. با این که جدول زمانبندی دقیقی داشتم و تا به حال پیش نیامده بود که کاری را با تاخیر تحویل بدهم، اما انگار چیزی درونم بود که من را بیشتر به سمت کار هل می‌داد. شاید هم یک نوع وسواس عصبی‌ بود که از نگرانی‌های درونی‌ام نشات می‌گرفت اما من حریفش نمی‌شدم. هرچه که بود، کار زیاد حالم را بهتر می‌کرد. مخصوصا که آن‌قدر فکر و ت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هاناخانوم

    1

    آخی بالاخره همادیدن(البته که هنوز راه درازه آواحتی جدانشده صدرام که هنوعکس نامزدقبلیش رومیزشه)صدراکه اینقدمنتقیه چرابداخلاقه پس اواجان گناه داره خو.. بانولطفاً پارت بلندتربذاریدخو دلمون آب شد🌹

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🌺🌺دوستان هر پارت این رمان به اندازه‌ی حداقل دو پارت استاندارده.

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🌺🌺دوستان هر پارت این رمان به اندازه‌ی حداقل دو پارت استاندارده.

    ۳ سال پیش
  • سارای

    1

    خدایش میزاشتن دق ودلیش رو سر صدرا خالی میکرد😂😂بابا اواجان خواننده های این رمان شماروباهم زوج خوشبخت کردن عروسی هم گرفتیم به بچه هم چیزی نمونده برسیم

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😅😅🌺

    ۳ سال پیش
  • دلنیا

    2

    رمان داره به قسمت های لذت بخشش میرسه 😍مثل همیشه عالیههه🤍

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    2

    چه اظهارنظری درمورد صدرا گفت عالیه فاطمه خانم

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😊😊🌺

    ۳ سال پیش
کپی شد!