پارت نود و نهم :

اواسط مهر بود و سوز هوا مهمان شب‌های شهر شده بود. از ماشین پیاده می‌شود و دستش را به کمری که از رانندگی چند ساعته خشک شده می‌گیرد و شانه‌هایش را رو به عقب می‌کشد تا قولنج کمرش را بشکند. لرزی از تنش می‌گذرد و بلافاصله شانه‌هایش را جمع می‌کند. خیلی وقت بود به تبریز نیامده بود. دلش برای این شهر زیبا و خیابان‌های تمیزش تنگ شده بود. حتی برای سوز سرمایی که خیلی زودتر از تهران، شهر را بغل می

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ناشناس

    1

    داره جالب میشه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • سارای

    1

    عالی بودمشتاق ادامه رمان هستم ببین وقتی سمیر اواروبا صدار ببینه چیکار میکنه🤔🤔

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😊😊قطعا حال خوبی نخواهد داشت.

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    1

    🙏💞

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🌺🌺

    ۳ سال پیش
  • Aa

    1

    ممنون برای رمان زیبات🙏💐🌺

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ممنون برای نگاه قشنگتون🥰

    ۳ سال پیش
کپی شد!