تو نشانم بده راه به قلم فاطمه اصغری
پارت نود و هفتم :
هر دو میخندند و خوشحالم از اینکه متوجه زودتر بیدار شدنم نشدهاند.
- این چه مدلشه دیگه؟ اون بچه رو چی کار داری؟ یه امشب بذار این پیرزن از دست تو راحت باشه.
- عطیه جون، شما فکر مادرشوهرتی یا میترسی کیوان بیاد اینجا، روت نشه بری بغل دست یوسف جونت بخوابی؟ تعارف نکن.
باز به شوخی دست به صندلش میبرد که به حالت تسلیم دستانم را بالا میآورم و از کنار ننه برمیخیزم.
- آقا من غل
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
سارای
0من مثل ننه تاجی متنفر از راه سرچم البته عاشق گردنه حیران و هوای مه الودش 🥺😍😘😘
۳ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
حیف که طبیعت بکرش رو کلا دگرگون کردن.🌺
۳ سال پیشسارای
0بله واقعاهم. بانظرتون موافقم
۳ سال پیشAa
2چه خوب به جای غصه قویتر میشه👏👌عالی بود ممنون🙏💐
۳ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
زنده باشید.🌺🥰
۳ سال پیشاسرا
1عالیه ممنون 🧿
۳ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🙏🏻🌺
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهسا
0مگه سال آخر دانشگاه ازدواج نکرد و سه سال مزدوج نبود؟! الآنباید حدود ۲۵ سالش باشه! 🤔 کلاً هم رفتار و حرفاشم به دختر ۲۳ ساله نمیخوره. اقلا باید ۲۸۲۹ ساله باشه با احترام به نویسنده