پارت چهل و دوم :
ریوند که کاملا متوجهی واکنش طبیعی نیلرام نسبت به تغییر وضعیت مکانی و زمانیاش بود، نفس عمیقی کشید و مجدد روی صندلی نشست. خب طبیعی بود زیرا افراد زیادی را این چنین دیده بود. البته محدود افرادی اینچنین ماست و قیمه قاطی میکردند اما حداقل از هر صد نفر سه نفرشان اینچنین در ده روز اول دیوانه میشدند. ریوند سرش را مجدد روی کتاب ها خم کرد و تنها زمزمه گویان با آرامش گفت:
- خب، امیدواØ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اونم تو رو دوست داره
۳ ماه پیشآنیا
0بسیاربسیار زیبا🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم بانو
۲ سال پیشA-a
1عالی وزیبا سپاس فراوان خسته نباشید👏👏👏🥀🌿🥀
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم ازتون.
۲ سال پیشنیلوفرآبی
2از دست نیل رام هم خندیدم هم حرص خوردم زندگیش با پدر ومادرش پراز تنش بوده نتونسته واقعا احساساتش وحرف دلش بگه الان این اتفاق یعنی انفجار ممنون از شما عالی بود خسته نباشید
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

طوفان
0نیل خیلی گناه داره خیلی درد و زجر کشیده واقعا دلم براش میسوزه و کاش رفیقش بودم و ارومش میکردم ون نیل خیلی دوس دارم و تنش احساساتش برام جالبه چون بلاخره یکی مثل خودم پیداشده 🥺🤍🖤