پارت نود و سوم :

آقا یوسف مهلتی برای حرف اضافه و خداحافظی نگذاشته و گوشی را قطع می‌کند. یحیی انتظار همینش را هم نداشت. فکر می‌کرد اصلا تلفن را جواب ندهد یا لااقل برخورد تندتری داشته باشد. گوشی را روی کانتر می‌گذارد و خودش روی مبل جلوی آشپزخانه می‌نشیند. از رفتار نه چندان تند یوسف، نور امیدی ته دلش روشن می‌شود که شاید بتواند آوا را آشتی داده و سر زندگی‌شان با سمیر برگرداند.
صدای پارک ماشین جلوی در

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    1

    دست مریزاد فاطمه جان🌟🌟🌟🌟🌟

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشی جانا.🌺

    ۲ سال پیش
  • سارای

    1

    عالی بود دستت طلا فاطمه جونی😘😘

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خوش بشینه به نگاهتون🌺

    ۳ سال پیش
  • دلنیا

    1

    بیصبرانه منتظر پارت بعدی هستم❤

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️