داتورا به قلم ساناز لرکی
پارت بیست و سوم :
وارد خانه که شد، احساس آرامش کرد. همانجا روی زمین چهارزانو نشست و دستش را روی قفسهی سینهاش فشار داد. قلبش چنان تند میتپید که درد داشت و رها ناخودآگاه چند مشت به قفسهی سینهاش کوبید و بعد به سرفه افتاد. صدای باز و بسته شدن درخانه، نویدی بود که امید و اضطراب را توامان به همراه داشت. با آنکه برای اولینبار قصد کرده بود تغییراتی در زندگیش بدهد اما حسی هشدار میداد که به این راحتی
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.