داتورا به قلم ساناز لرکی
پارت بیست و دوم :
ارسلان سر بلند کرد و با عجز چنان رها را نگریست که گویی پدریست که نمی-تواند کودکش را به اردو بفرستد. میداند که سفر روحیهاش را میسازد اما نمیتواند بر نگرانیهایش غالب شود. آرام و سر به زیر، به سمت تخت رفت. کفشهایش را درآورد و بالا کنار آراز نشست. فنجان نیم خوردهی رها را برداشت و جوری که سعی داشته باشد نگاه شماتتبار آراز را نادیده بگیرد، جرعهای نوشید. بالاخره به حرف آمد و با صد
زینب
00کوهی که از آراز تو ذهنم ساختم داره میشه کاه😐