پارت بیست و دوم :

ارسلان سر بلند کرد و با عجز چنان رها را نگریست که گویی پدری‌ست که نمی-تواند کودکش را به اردو بفرستد. می‌داند که سفر روحیه‌اش را می‌سازد اما نمی‌تواند بر نگرانی‌هایش غالب شود. آرام و سر به زیر، به سمت تخت رفت. کفش‌هایش را درآورد و بالا کنار آراز نشست. فنجان نیم خورده‌ی رها را برداشت و جوری که سعی داشته باشد نگاه شماتت‌بار آراز را نادیده بگیرد، جرعه‌ای نوشید. بالاخره به حرف آمد و با صد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • زینب

    00

    کوهی که از آراز تو ذهنم ساختم داره میشه کاه😐

    ۲ هفته پیش
  • زینب

    00

    به به حال کردم با این کارت دختر

    ۲ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.