پارت بیست و چهارم :

زن‌عمو و لیلی‌جان هر دو خندیدند و لیلی‌جان گفت:
ـ خدا نکشتت پسر. والا خرابی ماشینم رو بهانه کردم گفتم بیای چون رها با زری جان اومده، ما دو تا دیگه سنی ازمون گذشته، گفتم شما دو نفر با هم برید. هم ببریش یه رستورانی جایی دخترم گرمش شده اون توو، هم ما دو تا خواهر با هم بریم یه کم درد و دل کنیم.
رها سرش را بلند نکرد تا حالت پسر را ببیند اما لحن درهم او نهیب زد که در معذورات قرار گرفته و کم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سما

    00

    مرسی بابت پارت هدیه زیبا 🥹💙چسبید به روحمون

    ۲ هفته پیش
  • زینب

    10

    بلخره فهمیدیم آراز رو از کجا میشناسه آخیش

    ۲ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.