داتورا به قلم ساناز لرکی
پارت بیست و چهارم :
زنعمو و لیلیجان هر دو خندیدند و لیلیجان گفت:
ـ خدا نکشتت پسر. والا خرابی ماشینم رو بهانه کردم گفتم بیای چون رها با زری جان اومده، ما دو تا دیگه سنی ازمون گذشته، گفتم شما دو نفر با هم برید. هم ببریش یه رستورانی جایی دخترم گرمش شده اون توو، هم ما دو تا خواهر با هم بریم یه کم درد و دل کنیم.
رها سرش را بلند نکرد تا حالت پسر را ببیند اما لحن درهم او نهیب زد که در معذورات قرار گرفته و کم
سما
00مرسی بابت پارت هدیه زیبا 🥹💙چسبید به روحمون