بال های زخمی به قلم حانیه باصری
پارت بیست و هشتم :
یکه خورده نگاهم کرد و جدی گفت :
- متوجه نمیشم.
لبخنده روی صورتم پاک نشد.
یاد چند ساعت پیش افتادم.
زمانی که توی راهروی بیمارستان نشسته بودم و در خلسه بعد از مصرف مواد قرار داشتم
فرصتی شده بود تا بتوانم افکارم را سامان دهم.
یک نقشه اساسی چیدم و بعد با جناب سروان تماس گرفتم.
به او گفتم تنها به یک شرط او را در تحقیقات همراهی میکنم که مرا تنهایی به دل ماجرا نفرستد
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

پرنیا
0فرهاد کسی رو نداره،حدس میزنم با مادرش حرف میزد