پارت بیست و هشتم :

یکه خورده نگاهم کرد و جدی گفت :
- متوجه نمیشم.
لبخنده روی صورتم پاک نشد.
یاد چند ساعت پیش افتادم.
زمانی که توی راهروی بیمارستان نشسته بودم و در خلسه بعد از مصرف مواد قرار داشتم
فرصتی شده بود تا بتوانم افکارم را سامان دهم.
یک نقشه اساسی چیدم و بعد با جناب سروان تماس گرفتم.
به او گفتم تنها به یک شرط او را در تحقیقات همراهی میکنم که مرا تنهایی به دل ماجرا نفرستد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    0

    فرهاد کسی رو نداره،حدس میزنم با مادرش حرف میزد

    ۲ سال پیش
  • Fatemeh

    0

    خسته نباشید مثل همیشه عالی🌹

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    2

    نمیشه اول ازهمه تکلیف ماروبادکترمشخص کنید،باکی حرف میزد؟

    ۲ سال پیش
  • A-a

    1

    ممنون جالب بود خسته نباشید👌👏🌹

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    2

    فرهاد کسی تو زندگیش داره 🥴ای بابا پرواز

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️