پارت سی و هفتم :

ــ واقعا؛ با عمران و بهرام.
ــ عمران؟! امکان نداره.
ــ البته سردسته‌شون من بودما. با عمران رفیق بودم. بهرامم بردیم چون مثل آب‌خوردن قفل باز مى‌کرد. مدرسه که تعطیل شد، رفتیم تو کارش.
ــ باباى مدرسه؟
ــ غیرانتفاعى بود. بابا نداشت. پایین دولنگه‌ى درشم اوریب بود. از دور مثل یه مثلث بود که راحت مى‌شد از توش رد شد. بچه بودیم دیگه؛ ده یازده‌سال‌مون بود.
ــ بگو که گیر نیفتادی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    2

    چقدرخسرورفتارش ارومه🙏

    ۱ سال پیش
  • Zahra

    0

    نگار در عین شایستگی خیلی زیادی که داره ولی بسیار رنج کشیده و انگار اعتماد به نفسشو از دست داره دلم براش میسوزه😭

    ۱ سال پیش
  • Zahra

    0

    تا خسرو تمام حسرت ها وغم های این ۲۰ وچند سالِ نگار رو براش جبران کنه ماپیر میشیم🤭

    ۱ سال پیش
  • Zahra

    0

    نمیدونم ولی ی حسی بهم میگه اینا به همین راحتی عاشق هم نمیشن و زندگیشون رو شروع کنن فکر کنم اتفاقای بدی براشون میوفته😢

    ۱ سال پیش
  • رمان قلمی زیبا دارد

    0

    من دوست دارم ادامه اش را مطالعه کنم ذهنم درگیر شده

    ۱ سال پیش
  • لیلا مردانی | نویسنده رمان

    مرسی از همراهی‌تون🙏🌿

    ۱ سال پیش
کپی شد!