راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت بیست و یک :
همان وقت صدای عزیزه از پشت سر غافلگیرش کرد:
- حواست کجاست مادر؟!... این سینی رو ازم بگیر.
بلافاصله به پشت چرخید. سینی چای و پولکی را از دست او گرفت و دستپاچه لب زد:
- ببخشید عزیزه. الان میام کمکتون.
عزیزه لنگی زد و خودش را روی نزدیکترین مبل رها کرد. دستی به زانوی متورمش کشید و گفت:
- نه مادر. نیازی نیست. شهاب غذا گرفته. مث همیشه حسابی تو زحمت افتاده.
نگاهش به شهاب پر از تحسی

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0اگه نگاربخوادشهابو پس بزنه خیلی بی معرفته