پارت پنجاه و یک :

برای این که کار به جا های باریک نکشد و از جلوی در دوباره به اتاق برنگردیم می گویم:
ـ تو با این آتیشی که داری چطور اون مدت که خونتون بودم جلوی خودتو گرفتی؟
سعید می خندد و می گوید:
ـ وای یادم ننداز دهنمو سرویس کرده بودی، همش دارو گیاهی می خوردم.
با این حرفش هر دو می خندیم و بالاخره سعید می رود. در را که پشت سرش می بندم و به خانه و جای خالی سعید نگاه می کنم با خودم می گویم:
ـ من

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    نمیدونم چرا همش توی فکرم میگم کاش وحید بیاد منو بگیره😂😂😂😊😊😊

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    1

    حمیدادعای چی داره وای ازقلب سیاه🙏

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    0

    ای بی وجدان خودش رو هم حساب میکنه آخه اون که دخترانه چرا خودش رو حساب میکنه عشق مقدسه نیاز به آدم فاسد نداره

    ۱ سال پیش
کپی شد!