پارت نوزده :

فشارم افتاد و دستمو روی لبه کابینت گذاشتم.
بد و بیراه و نفرین بود که داشت به سمتم روانه میشد.
تازه هنوز نصف شب بود اگه فردا میشد قرار بود مردم چه واکنش هایی که راجبم نشون ندن.
سریع خم شدم و گوشی رو برداشتم
شماره شایسته رو گرفتم و منتظر موندم
اون تنها سنگر من در مقابل فاجعه های زندگیم بود
به دوتا بوق نکشیده جواب داد
سریع گفتم :
- الو شایسته. دیدی؟
- السا هیچ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    1

    وای منم اصلا نمیتونم گریه کنم🤣

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    2

    عکس کی بوده

    ۱ سال پیش
  • ثنا

    1

    یار قدیمیش احتمالا

    ۱ سال پیش
کپی شد!