پارت نوزده :

فشارم افتاد و دستمو روی لبه کابینت گذاشتم.
بد و بیراه و نفرین بود که داشت به سمتم روانه میشد.
تازه هنوز نصف شب بود اگه فردا میشد قرار بود مردم چه واکنش هایی که راجبم نشون ندن.
سریع خم شدم و گوشی رو برداشتم
شماره شایسته رو گرفتم و منتظر موندم
اون تنها سنگر من در مقابل فاجعه های زندگیم بود
به دوتا بوق نکشیده جواب داد
سریع گفتم :
- الو شایسته. دیدی؟
- السا هیچ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    1

    وای منم اصلا نمیتونم گریه کنم🤣

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    2

    عکس کی بوده

    ۲ سال پیش
  • ثنا

    1

    یار قدیمیش احتمالا

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️