پارت بیست و ششم :

دکتر شیفت آمد و بعد از معاینه گفت مشکل زیاد جدی نیست اما بهتر است شب بماند و تحت مراقبت باشد گویا رضا از قبل بیماری قلبی داشت و دکتر برای احتیاط بیشتر او را نگه داشت.
سمیه هنوز از چیزی خبر نداشت و نمی‌دانستم چگونه باید این موضوع را با او مطرح کنم. از رساندن خبر بد به بقیه متنفر بودم. اما بیشتر از این هم نمیشد پنهان کاری کرد.
روی یکی از صندلی های آبی رنگ توی راهرو نشستم.
شماره اش Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    3

    این اقای دکترم یه پا مثنوی معنویه واسه خودش😂😂😂فرهادفرجاد

    ۲ سال پیش
  • Najva

    3

    سی سی یو پیام بازرگانی بود.😐😂

    ۲ سال پیش
  • افسانه

    1

    رمان خوبی بود

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    ممنون عالی وزیبا👏🌸

    ۲ سال پیش
  • سارا

    5

    دکتر فرهاد هم خیلی کراش 😍😂😂😂

    ۲ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    😂کراشعلی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️