پارت دویست و هفده :

تلخ شد.
- پس محض رضای خدا می‌اومد بهت پیشنهاد ازدواج صوری می‌داد آره؟
روی تختش دراز کشید، از صدایش متوجه شدم.
- نمی‌دونم.
- ولی من می‌دونم، چون دوست داشت این پیشنهاد رو داد وگرنه اگه دوست نداشت و عاشقت نبود، برای تهران اومدن هم به خودش زحمت نمی‌داد چه بسا به دادن چنین پیشنهادی که سودش به توئه ضررش به اون ...
- دیدی عذاب می‌کشه، دیدی ! به حرفم رسیدی که این ازدواج به ضررشه.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا z

    2

    خسته نباشی نویسنده توانا 🙏

    ۱۰ ماه پیش
  • سمیرا حسن زاده | نویسنده رمان

    سپاس از مهرتان🌿

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!